ماهان نیوز

سه شنبه, 16 شهریور 1389

آخرین بروز رسانی05:34:29 AM GMT

عناوین
RSS
 
خاطرات

خاطرات

یکی درد و یکی درمان پسندد

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

 

یک جانباز در جمع مجمع خبرنگاران دفاع مقدس  :  تقسیم بندی جانبازان به گروه های دولتی و آزاد مشکل ساز شده است  
یکی درد و یکی درمان پسندد یکی وصل و یکی هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران پسندم آنچه را جانان پسندد این ابیات را "سید محمود احمدی سجادی" یکی از یادگاران دوران دفاع مقدس بیان کرد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مجمع خبرنگاران و نویسندگان مطبوعاتی دفاع مقدس کرمان، "سید محمود احمدی سجادی جانباز 35 درصد" در جمع اعضای مجمع فوق گفت: 21 سال و 10 ماه قبل در ماموریت جبهه با فرمانده"سید اسدالله ایرانمنش"در مسیر حرکت، ماشینی عمداً به ماشین سپاه ضربه زد و ماشین سپاه که من راننده اش بودم، در دره سرنگون شد و من دچار  ضربه مغزی شدم و 21 روز بی هوش بودم.

ادامه مطلب...

ما به جوار کبريا بهر شهادت مي رويم

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

يک تکه تخته داخل کفش هايم گذاشتم و رفتم براي ثبت نام. مسئول ثبت نام تا چشمش به من افتاد گفت:مي بينم که قدت بلند شده هفته ي پيش که اومدي خيلي قدتت کوتاه بود! چي شد که يه مرتبه قد کشيدي؟!
[ما به جوار کبريا بهر شهادت مي رويم ]
راسخون: روي ويلچر نشسته بود. نگاهش که به من افتاد با چرخاندن چرخهاي ويلچر به طرفم آمد. سلام واحوالپرسي مان تمام نشده بود که در باز شد و خانمي با چادر گلدار به استقبالم آمد و من را به طرف حياط و بعد به اتاق پذيرايي هدايت کرد. روي پتويي که بالاي اتاق پهن شده بود، نشستم و نگاهم را به در اتاق انداختم. از روي ويلچرپائين آمد و با سر زانو آرام آرام چند قدمي برداشت و کنارم روي پتو نشست و بار ديگر حالش را پرسيدم و از اینکه مزاحمش شده بودم عذر خواهی کردم.

ادامه مطلب...

باخاطرات دفاع مقدس

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

پيرمرد و پسرش
نويسنده:خديجه والايي صمد
سپيده دمان وقتي آتش عمليات فرو نشسته بود، نخستين آمبولانس، در حياط بيمارستان دزفول توقف کرد.
پيرمرد ازساعت ها قبل خودش را آماده کرده بود. به طرف آمبولانس دويد.
رزمنده هاي جوان هم دويدند. پيرمرد گفت: شهيدند يا مجروح؟
راننده گفت: هر سه نفر شهيدند؛ توي راه شهيد شدند. در آمبولانس را گشود. نسيم خنکي مي وزيد.انگار همه فضا را عطر پاشيده بودند. پيرمرد شهيد اول را بوسيد و براي شناسايي فرستاد.
شهيد دوم را هم بوسيد و در بغل فشرد و گفت:
اين مي رود ساري!
رزمنده گفت: از کجا مي داني؟
پيرمرد گفت: مگر پسرم را نمي شناسم!

ادامه مطلب...

دوربین به دوش، همراه باکری‌ها

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

احمدرضا بیضایی

حاج بهزاد پروین قدس از هنرمندان بسیار پرکار دفاع مقدس و از یاران شهید باکری و از رزمندگان لشگر سرافراز 31عاشوراست...

حاج بهزاد پروین قدس از هنرمندان بسیار پرکار دفاع مقدس و از یاران شهید باکری و از رزمندگان لشگر سرافراز 31عاشوراست. وقتی تلفنی از او برای گفتگو در باب شهید باکری درخواست وقت کردم با اینکه این روزها سرش شلوغ بوده و در غم از دست دادن پدر معزز خود که از پیر غلامان جبهه‌ها بوده عزادار است، خیلی بی‌تکلف گفت: فردا ساعت 5 بیا! دفتر کار ساده و بی آلایش حاج بهزاد محیطی مصفاست که با تصاویر شهدا تزیین شده و حضور در آن و میهمان صمیمیت و تواضع جاری حاج بهزاد شدن لذتی است مملو از یاد شهدا بخصوص عاشورائیان لشگر عاشورا و در صدر آنها فرمانده دلاور و پرآوازه‌‌اش شهید آقا مهدی باکری. به ایشان پیشنهاد می‌کنم که گفتگویمان حالت کلیشه‌ای مصاحبه را نداشته باشد و ایشان خود از هر کجا که صلاح می‌دانند شروع به صحبت کنند و من شنونده باشم. آنچه در زیر می‌خوانید گزیده کوتاهی از ماحصل چهار ساعت نشستن پای صحبت‌ حاج بهزاد است که مهدی باکری را از نزدیک دیده و بارها چهره آسمانی او را زینت لنز دوربین خود کرده است.

ادامه مطلب...

خاطرات کوتاه و خواندنی از شهید خرازی

فرستادن به ایمیل چاپ مشاهده در قالب PDF

تهیه کننده : حجت الله مومنی
منبع : اختصاصی راسخون


مهدى خرازى الآن مردى شده براى خودش
تو وصيت نامه اش نوشته بود «اگر بچه دختر بود اسمش زهراست، و پسر بود، مهدى.»
مهدى خرازى الآن مردى شده براى خودش.
موقعى كه بچه بود، مكبّر بود
موقعى كه بچه بود، مكبّر بود; تو همين مسجد سيّد كه ختمش را گرفتيم، سوم و هفتم و چهلمش را هم گرفتيم.
بغلم كرد و گذاشت حسابى گريه كنم
توى خانه شان يك وجب جا بود فقط. اين قدر كه خودشان تويش بنشينند. نمى دانم اين همه آدم چه طور مى رفتند تو و مى آمدند بيرون. پدرش ايستاده بود دم در. دست انداختم گردنش. ساكت بود. بغلم كرد و گذاشت حسابى گريه كنم. همان جا دم در ازمان پذيرايى كردند.

ادامه مطلب...

صفحه 1 از 3